أحمد بن محمد الهمذاني ( ابن الفقيه الهمذاني ) ( مترجم : ح . مسعود )
116
البلدان ( بخش مربوط به ايران ) ( فارسى )
او را امر كرده بود تا با موسى بن حفص به جايگاه بيوراسب در دهكدهء آهنگران روند - و اين به سال 217 بود - و از كار و سر گذشت او آگهى يابند و درستى اين داستان روشن كنند . محمد بن ابراهيم گويد : به دهكده آهنگران شديم ، چون نزديك آن كوه رسيديم كه بيوراسب در آن ببود ، گرگهايى ديديم به كلانى استر و پرندگانى چونان شتر مرغ ، به اندازه و شكل گوساله . قلهء كوه را نگريستيم كه در برف پوشيده بود و كرمهايى چونان ساقهء درخت خرما از آن برف به سوى دامنه پايين مىآمدند . آن مرغان بر آنها مىجستند و فروشان مىدادند . سر انجام به قلهء كوه راه نبرديم و چگونگيهايش را ندانستيم . در اين ميان ، كهنسال مردى پيش جست و چراى آمدن ما را بدان كوه باز جست . داستان خويش به او گفتيم . در آنجا بر روى كوه بس دكان بود . در آن دكانها ، گرداگرد قله ، آهنگرانى بودند ، و چند تن ديگر ، نائبان همى در كنارشان [ كه تا از كار بخستند كار از آنان بگيرند . ] اينان پيوسته و دمادم ، با پتكهاى خويش بر سندانها مىكوبيدند . و هنگام فرود آوردن پتكها ، و هماهنگ با ضربهء آنها ، جملههايى موزون زمزمه مىكردند . در اين كار ، آنى سستى و درنگ نمىداشتند . پير را از اين دكانها پرسيدم ، گفت : اين آهنگران طلسم بيوراسباند تا او بند خود نگشايد . او همواره بند و زنجيرهاى خود بليسد و آنها را نازك كند . چون اين پتكها كوفته شود ، زنجيرها به حال نخستين خود باز گردند . اگر خواهيد بر اين كار و سر گذشت اين جانور بندى وقوف يابيد ، راه آن به شما بنمايم . سرهنگ گفت : براى همين كه گفتى بدين كوه آمدهايم . پير نردبانى ، كه از چرم و پارههاى آهن ساخته بودند ، آورد و جوانان آن ده را گرد كرد ، تا يكى از آنان بر آن نردبان بر آمد و از پاى قله تا اندازهء صد گز بالا شد ، آنگاه در سوى شرقى قله ، در طلوعگاه خورشيد ، حفرهء بزرگى نشان داد كه بر آن ، آستانهء زبرين درى آهنين بود و روى آن ، ميخهاى آهنينى زراندود . بر آن سر در ، بر هر ميخى ، هزينهء ساختن آن را ، به فارسى ، نوشته بودند . بالاى سر در نيز